مهدیه زهرا جانمهدیه زهرا جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
فاطمه حسنا جانفاطمه حسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
ریحانه نورا جانریحانه نورا جان، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره
محمد مهدی جانمحمد مهدی جان، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

فرشته کوچولوهای قشنگ من لحظات ناب زندگی عشقای مامان و بابا

خبر خبر دخمل باهوش نازم

1391/1/23 15:05
نویسنده : یاس نقره ای
883 بازدید
اشتراک گذاری

 

مهدیه زهرای ناناز مامان  چند تا از کارهای بامزت بگم:

وقتی یکی وارد خونه میشه دستتو میذاری رو شکمت( سینت) و خم میشی و سرتو تکون میدی و سلام میکنی(پاهاتم خم میکنی)

 ولیییییییی چون خاله خیلی باهیجان جواب اینجور سلام کردنتو میده برا اون بیشتر خم میشی طوری که چند بار که از دانشگاه اومده وقتی تو خم شدی انقدر خم شده و تو همچنان خم تر....          خاله هم سجده میکرد،مثل ژاپنی ها سلام میکرد و ما ریسه میرفتیم از خندهههههههههههههههه

برا خداحافظی هم دستتو با ذوق فراوان تکون تکون میدی(خیلی جیگررررررررررر)

و بعضی مواقع بوس هم میفرستی که اینم خیلی جیگره و طرف مورد لطف و عنایت شما واقع شده از ذوق زدگی نمیدونه چی کار کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

موقع دیدن بی بی انیشتن قبل از اینکه برسه به یه جایی حفظی و میدونی بعدیش چیه!!!!!!!!!!!

 

تلفن یا مبایل رو برمیداری و چند تا دگمه میزنی و صدای آهنگ در میاری میزاری دم گوشت و بابا میگی و با زبون خودت مشغول حرف زدن میشی.

 

اومدم باهات کلاغ پر بازی کنم ،انگشت کوچولولو و خوشگلتو گذاشتی رو زمین،من میگفتم کلاغ پر،جوجو پر و گنجشک پر،تو هم بامن دستتو میاوردی بالا،تا گفتم مهدیه زهرا پر،یه مکث کوچولو کردی و نگام کردی و شروع کردی به دست زدن که برات بخونم مهدیه زهرا که پر نداره خودش خبر نداره......

(با اینکه فقط چند بار کلاغ پر بازی کرده بودیم)

 

بهت میگم عشق من کیه؟ دستتو میذاری رو شکمتو میگی من.من هر چی میگم عسلم،عمرم،جیگرم،زندگیم ،ستارم،عروسکم،خوشگلم و... کیه میگی من،بعد یه مدت داد میزدی و محکم میگفتی مننننننننن

 

دو تا دندون بالا و پایین در آوردی

 

ناز میکنی و گردنتو کج میکنی و خودتو لوس میکنی

 

مبایلمو آوردی پیشم و میخواستی بهت عکساشو نشون بدم،گفتم مامانی شارژ نداره روشن نمیشه،تو هم بدون هیچ حرف یا غر و عکس العملی رفتی طرف شارژر ا ا ا(با کسره) کردی که بزن تو شارژ!!!!!!!!!!!!!!!!!

با تعجب نگات کردم و پیش خودم گفتم حتما اتفاقی بوده و اصلا بهش فکر نکردم.....

تا شب که.....

موقع سفره جمع کردن دیدم بابایی نشسته و داره بهت نگاه میکنه،گفتم چی شده،گفت هیس،بذار ببینم حدسم درسته؟!

ودیدم وفتی که بابایی دگمه مبایلش خراب شده بود و روشن نمیشد تو ازش گرفتیشو برده بودی بزنی تو شارژ!!!!!!!!

منم صبح رو تعریف کردم و فهمیدیم اتفاقی نبوده.......

 

 

خیلی وقت نیست داری راه میری ولی الحمدلله خیلی خوب راه میری و مثل بقیه بچه ها هی بخوری زمین و بری تو در و دیوار از این خبرا نیست.

میخواستی همینطور که ایستادی توپ رو شوت کنی،من ترسیدم بی گدار به آب بزنی و بشوتی،ولی دیدم کنار توپ ایستادی و این پا و اون پا میکنی که چرا نمیتونی شوت کنی ،ما هم مرده بودیم از خنده،ولی تو خیلی با احتیاط دو تا شوت کردی جیگرتو برم!!!

که این پیشرفت مهمیه......

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)