مهدیه زهرا جانمهدیه زهرا جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره
فاطمه حسنا جانفاطمه حسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ریحانه نورا جانریحانه نورا جان، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
محمد مهدی جانمحمد مهدی جان، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

فرشته کوچولوهای قشنگ من لحظات ناب زندگی عشقای مامان و بابا

سفر به شمال

مامانی روز ٩ عید با نذر و نیاز به طرف شمال حرکت کردیم،تو هم کل راه خواب بودی،بعد بابایی خاله که رانندگی تو جاده رو خیلی دوست داشت رانندگی کرد،تا اومد گفت مهدیه زهرا رو بدین بغل من دلم براش تنگ شد. سه روزی که اونجا بودیم هم بهتر میخوردی هم بهتر میخوابیدی(مثل همه)به قول همه مثل فرشته ها من و بابایی هم بعد چند وقت چند بار باهم تنها شدیم و رفتیم لب دریا و قدم زدیم،خیلی از حرفا و احساسات موقع به دنیا اومدن تو رو تازه به هم گفتیم.(خوش گذشت ولی جای تو خیلی خالی بود،انشاالله دفعه بعد بزرگتر میشی و باهم میریم) یه بار هم نصف شب بعد از اینکه تو رو خوابوندیم گذاشتیمت پیش باباغفور و رفتیم لب دریا،میگفت جیک جیک میکردی،هر چی کار سخته ...
22 ارديبهشت 1390

آغاز سال 90

امروز اولین روز سال 90،دیشب حدود ساعتای 3 سال تحویل شد،همه بیدار بودن غیر از تو عسلی،وقتی سال تحویل شد همه باهم رو بوسی کردیم و عیدو تبریک گفتیم،من سریع اومدم بوست کردم و بهت تبریک گفتم،بعد من هم بقیه بهت تبریک گفتن و تو تو خواب ناز بودی.......کلی هم عیدی بهت دادن  امروز رفتیم خونه عزیز اینا و بالاخره عزیز تو رو دید،خیلی انتظار دیدن تنها نتیجشو کشید،کلی بغلت کرد و برات شعر خوند و نوازشت کرد و...  بقیه هم کلی باهات حال کردن و به شیشه خوردنت نگاه میکردن و میخندیدن . بعدشم رفتیم خونه عزیز جون اینا..... لحظه تحویل سال  ...
21 ارديبهشت 1390

شیرین تر شدن زندگیم

١٥ اسفند شما به خونه تشریف آوردین و با اومدنتون خیلی خوشحالمون کردید،همه بیشتر از پیش ذوق زده بودیم،باباغفور ماموریت بود و میگفت کاش بال داشتم وپرواز میکردم و میومدم اونجا، عزیز جون اینا برات دو تا النگو گرفتن،دو تا خروس هم مجددا قربونی کردیم تا دیگه چشم نخوری و سلامت باشی و در پناه خدا، وقتی دل درد گرفتی و گریه کردی من انقدر ترسیدم،خاله زینب گفت نگران نباش چیزی نیست،ولی من از ترس اینکه نکنه تو دوباره یک لحظه ازم جدا بشی گریه میکردم. یک بار هم شیر پرید تو گلوتو یکم طول کشید بیاد برون،چون خجالت میکشیدم رفتم تو دستشویی و کلی گریه کردم. 23اسفند یک ماهه شدی و همون روز وقت دکتر داشتی(راستی مامانی اسم قشنگ و خاصت باعث شده تو تو ذهن همه بمونی...
21 ارديبهشت 1390

فرشته نازم به این دنیا پا گذاشت

مامان جونم خاطره ی به دنیا اومدن تو از بهترین خاطرات عمرمه روز ٢١ بهمن ٨٩ رفتم سونوی دکتر واسعی که گفت میزان مایع خیلی کمه،حتما زنگ بزن و به دکترت بگو،من هم نگران شدم هم ته دلم یکم خوشحال که تو زودتر میای تو بغل مامانی،شانس من اونروز دکتر نبود و من رفتم بیمارستان، یه روز بارونی بود و تو راه رفتن با خاله زینب و بابایی،رادیو صدای الله اکبر شب ٢٢ بهمن رو پخش کرد من هم الله اکبر گویان و با خوشحالی به این فکر میکردم که به زودی عروسک نازمو تو آغوشم میگیرم،ولی رفتم بیمارستان و فقط بهم یه سرم بزرگ وصل کردن،روز ٢٢ بهمن هم مثل دیروز بابا غفور بوسم کرد و با مامان فاطمه و خاله زینب و بابایی رفتیم بیمارستان ،خیلی دوست داشتم ٢٢ بهمن به...
23 بهمن 1389