سفر به شمال
مامانی روز ٩ عید با نذر و نیاز به طرف شمال حرکت کردیم،تو هم کل راه خواب بودی،بعد بابایی خاله که رانندگی تو جاده رو خیلی دوست داشت رانندگی کرد،تا اومد گفت مهدیه زهرا رو بدین بغل من دلم براش تنگ شد. سه روزی که اونجا بودیم هم بهتر میخوردی هم بهتر میخوابیدی(مثل همه)به قول همه مثل فرشته ها من و بابایی هم بعد چند وقت چند بار باهم تنها شدیم و رفتیم لب دریا و قدم زدیم،خیلی از حرفا و احساسات موقع به دنیا اومدن تو رو تازه به هم گفتیم.(خوش گذشت ولی جای تو خیلی خالی بود،انشاالله دفعه بعد بزرگتر میشی و باهم میریم) یه بار هم نصف شب بعد از اینکه تو رو خوابوندیم گذاشتیمت پیش باباغفور و رفتیم لب دریا،میگفت جیک جیک میکردی،هر چی کار سخته ...
نویسنده :
یاس نقره ای
13:46









