عروس خانوم
سلام خوشگل مامان امشب وقتی رفتیم بخوابیم رو تخت بودی و داشتی با پاهای کوچولو و خوشگلت بازی میکردی که یکدفعه دیدم داری شصت پاتو با اشتیاق فراوان میخوری ،منم ذوق کردم وداد زدم و بابایی رو صدا زدم غافل از اینکه بابایی خوابش برده بود،سریع بلند شد و گفت چی شده؟ منم گفتم ببین داره شصت پاشو میخوره،بابایی گفت خواب بودما،منم معذرت خواهی کردم و گفتم ببخشید نمیدونستم ،بابایی هم خندید و گفت عیب نداره میدونم ذوق زده شدی و خوابید. امروز لباس عروس پوشیدی که بری عروسی عمو مجتبی،مثل فرشته ها شدی ولی پولکهای لباس عروس گردنتو زخم کرد و مجبور شدم یه لباس دیگه تنت کنم که با اون هم خوشگل شدی و همه تو عروسی دورت جمع شده بودن و تو بغل هر کی میرفتی گریه ...
نویسنده :
یاس نقره ای
12:38










