مهدیه زهرا جانمهدیه زهرا جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره
فاطمه حسنا جانفاطمه حسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ریحانه نورا جانریحانه نورا جان، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
محمد مهدی جانمحمد مهدی جان، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

فرشته کوچولوهای قشنگ من لحظات ناب زندگی عشقای مامان و بابا

گل نازم هفت ماهش شد

مامانی خوشگلم یک ماه دیگه هم گذشت و تو 7 ماهه شدی قربونت برم.باورم نمیشه انقدر زود بزرگ شدی،هر روز هم با ماشاالله خوشگل تر و بامزه تر و جیگرتر از دیروز............ فدات بشم مامانی،کاش انقدر تند تند روزا نمیگذشت،میدونم دلم برای این روزات خیلی تنگ میشه عزیزم، هرچند که هرچی بزرگتر میشه دلبرتر میشی دختر ملوسم. چند بار میز و گرفتی و ایستادی ،با یه دستت میز رو گرفته بودی و با اون یکی وسایلشو پرت میکردی پایین. هنوز قهقه های بلند میزنی و انقدر میخندی و جیغ میزنی که نفست بند میاد. وقتی ذوق میکنی و موقع هایی که سرحال و خوشحالی لباتو به هم فشار میدی و فوت میکنی و صدا در میاری و تف میکنی، بعضی اوقات هم زبونتو میذاری بین لبهای کوچولو و نازت و خ...
23 شهريور 1390

عید فطر و مسافرت

عید فطر شد مامانی،عیدت مبارک. رفتیم شمال و اردبیل،خیلیییی شلوغ بود ،تصمیم گرفتیم دیگه عید فطر مسافرت نریم،هم نمازو از دست دادیم هم تو شلوغی خیلی خسته شدیم. تا رسیدیم و نشستی سرحال شدی و شروع کردی به خندیدن و بازی کردن،انگار تو بیشتر از همه خسته و کلافه شدی نازنینم. شب که شد دیدیم پر حشره ست و یادمون رفته بود توری خودتو ببریم،من خیلی نگران بودم ولی بابا غفور گفت نگران نباش حلش میکنیم ،با بابایی رفتن تو شهر سرعین ولی توری بچه پیدا نکردن و ابتکار به خرج دادنو توری معمولی و سیم خریدن و برات یه توری و خونه خوشگل درست کردن ،تو هم توش میخندیدی و راحت راحت خوابیدی.     وقتی رفتیم اردبیل ،بستنی خریدیم،مامان فاطمه یکم بهت داد ت...
9 شهريور 1390

اولین ماه رمضان المبارک

عزیز دل مامان ،امسال اولین ماه رمضان تو بود ،ولی حیف که مامانی نتونست روزه بگیره،به خاطر تو دختر ناز،ولی حتما از نعمات و رحمت خدا بهره مند شدیم. شب ولادت امام حسن(ع) که مصادف شد با شش ماهگی تو نازنینم بابا اینا افطاری دادن و تو هم مثل همیشه حسابی غریبی کردی و از ترس اینکه کسی بغلت نکنه چسبیده بودی به مامانی و سرتو گذاشته بودی رو شونم و تا کسی باهات حرف میزد صورتتو میچسبوندی به من و خودتو قایم میکردی،این حرکتت از هم دلبری میکرد و همه میگفتن آخی چه خجالتی،چه نازی داره،چقدر خودشو واسه مامانش لوس میکنه و.... منم که کیییییییییییییییف میکردم. همون شب افطاری،بغد رفتن مهمونا.   میخواستم به مناسبت شش ماهه شدنت برات تولد بگیرم ولی به خاط...
23 مرداد 1390

مهدیه زهرا خانوم زیارتت قبول

خوشگل مامان بعد سفر شمال ،نوبت به مشهد رسید. مهدیه زهرا آماده سفر،تو چمدان   چند بار خواسته بودیم بریم ولی آقا نمی طلبید،بالاخره رفتیم مشهد،اولش تو قطار بی تابی کردی و انقدر رات بردم که خوابیدی،اونجا هم یکم بهونه میگرفتی ولی دخمل خوبی بودی،دو بار هم با بابایی رفتی زیارت و دستت به ضریح امام رضا(ع) رسید. مهدیه زهرا تو حرم امام رضا خوابیده   روز اول رفتیم و ازت عکس انداختیم،دوست داشتم بال داشته باشی ولی نشد،از عکس راضی نبودم ولی در حد یادگاری خوبه . اونجا همه میخواستن باهات بازی کنند و حرف بزنن ولی تو غریبی میکردی و صورتتو میچسبوندی به شونه منو گریه میکردی،جالب اینجاست که دوباره نگاهشون میکردی دوباره تا...
15 مرداد 1390

پنج ماهگی عروسکم

 عسل مامان امروز پنج ماهت تموم شد تو هم که بلاتر شدی انقدر پر توقعی!همش میگی یکسره باهام بازی کنید و حرف بزنیدو... چند روز پیش ها وقتی تو تشک باریت بودی خاله زینب داشت باهات حرف میزد که کوشیش زنگ زد یکدفعه برگشت که موبایلشو برداره زدی زیر گریه که چرا یک لحظه تنهام گذاشتی،هممون جا خوردیم که چی شد خاله اومد و گفت چی شد خاله ای خاله به قربونت بره تو هم با چشمای پر اشک شروع کردی به دست و پا زدن و خندیدن و فهمیدیم مشکل چی بوده الان هم همینطوریه. همین الان که دارم اینا رو تایپ میکنم از تو تشک بازیت منو صدا میکنی که به من و نگاه کن و باهام حرف بزن تا باهات حرف میزنم میخندی،قربونت برم   صبح ها وقتی بیدار میشی زل میزنی به بابایی ک...
23 تير 1390

ولادت امام حسین(ع) و حضرت ابالفضل

.سلام عزیز دل مامان،دیگه هزار ماشاالله خیلی خیلی شیرین شدی،هر روز یه ادای جدید،یه حرکت جدید،خوشگل تر از روز قبل... خلاصه حسابی از مامانی و بقیه دلبری میکنی. امروز ولادت امام حسینه(ع) که روز پاسدار و فردا هم ولادت حضرت ابالفضل(ع) که روز جانبازه،پس فردا هم ولادت امام سجاد(ع)، ماهم به باباغفور که جانبازه هدیه دادیم و این روز بزرگ و بهش تبریک گفتیم،انشاالله خدا حفظش کنه  و سایش همیشه بالا سر ما باشه. امشب بابایی کار داشت و خونه نیومد ما هم موندیم خونه مامان فاطمه اینا،چون تخت پارکت رو نبرده بودم رو زمین خوابیدیم،وقتی نصف شب بیدار شدم دیدم 90 درجه چرخیدی،یک بار هم سرت افتاد رو زمین و زدی زیر گریه(الهی بمیرم) این چرخیدن تو جات هم از مامان...
14 تير 1390

عید مبعث

.مامانی خوشگلم،عزیز دلم ،نازنینم، امروز عید مبعثه،روزی که حضرت محمد(ص) به پیامبری مبعوث شدند و قرآن کریم یکباره به قلب مبارکشون نازل شد. تو این روز عزیز تو به من یه عیدی خیییییییییییلی خوب دادی، رو تشک بازیت بودی و من تو اتاق بودم که شروع کردی به غر زدن،من اومدم و گفتم سلام چیه مامانی؟ تو هم ذوق زده شدی و 2.3 دیقه دست و پا میزدی و بهم نگاه میکردی و میخندیدی ،منم که ذوق مرگ،انقدر هیجان زده شده بودم که میخواستم خودمو از پنجره پرت کنم پایین.هه هه هه.... همه هم وقتی تو رو دیدن گفتن چقدر بزرگ و خوشگل شده،چقدر تغییر کرده،شبیه تو شده و...   ...
9 تير 1390