مهدیه زهرا جانمهدیه زهرا جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره
فاطمه حسنا جانفاطمه حسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
ریحانه نورا جانریحانه نورا جان، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره
محمد مهدی جانمحمد مهدی جان، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

فرشته کوچولوهای قشنگ من لحظات ناب زندگی عشقای مامان و بابا

دوباره اومدم انشاالله بچه ها هم کمک کنن

سلام خدا میدونه چقدر دلم تنگه نوشتن تو این صفحه بود   بعد به دنیا اومدن فاطمه حسنا دیگه فرصت نمیکردم بیام اینجا نه که زمانی نداشته باشم،ولی خب بالاخره یا باید از بچه ها میزدم یا از کارام یا از خودم که نمیشد   فاطمه حسنا هم نسبت به مهدیه زهرا وروجکتر بود و 4.5ماهگی نشست و 5 ماهگی سینه خیز رفت و 6 ماهگی چهار دست و پا و 10 ماهگی هم رسما و کامل راه افتاد والبته علاقه شدیدی به بالا رفتن از اقصی نقاط خونه داشت و مهدیه زهرا هم که خیلییییییییی حساس دیگه فرصتی برای مامان زهرای دست تنها نموند تا وبلاگشونو به روز کنه   البته همه خاطرات(مختصرتر) توی تقویم هست ولی خب دیگه.....   از الان ...
19 دی 1395

آبجیای مهربون ،عشقای من

شب ولادت حضرت زهرا (س)فاطمه حسنا رو بردیم و گوشش رو سوراخ کردیم تا خانوم تر بشه و به قول مهدیه زهرا دیگه کسی نپرسه پسره یا دختر گوشوارشم مهدیه زهرا انتخاب کرد و به همه میگفت آبی برد بردی(برق برقی) انتخاب کردم،چه خوشگله از اونجایی که بچم فمینیسته ناراحت میشد کسی میپرسید دختره یا پسر خدا رو شکر بچم زیاد اذیت نشد و فوری خوب شد گوشش 1/19   ولادت امام جواد بود،با مهدیه زهرا رفتیم کلاس اخلاق،مولودی بود و بهش خوش گذشت،بعدش خوابید تو راه برگشت گفت خب بگو ببینم معلمتون چی گفت،منم ساده اش کردمو بهش گفتم که گفت باید هوای مامانو باباتونو داشته باشید،اذیتشون نکنید و.... خلاصه پیاده اومدیم خونه و کلی تو راه دویدیم و خوش گذشت،شب یا...
15 تير 1394

عید 94 با یه نی نی

عید که میگم یاد غم هام میفتم مهدیه زهرای مامان بدجور مریض شد اول کف پاش پر جوش شد،بعد دستش،بعد دهنش تا جایی که اول غذا نمیخورد و اذیت بود،ولی بعد دیگه یه کلمه هم حرف نمیزد دهنشو قفل کرده بود منم فقطططط گریه میکردم و با دهن بسته (دور از جونش مثل لال ها)صدا در میاورد که گریه نکن و با دستمال اشکامو پاک میکرد نخوردنش هم خیلیییییی خرابم کرده بود(با خوردن دلستر به زور من،دهنش خون اومد) ولی حرف نزدنش دیگه داشت دیوونم میکرد غیر من همه دپرس بودن هم خودمون،هم عمو اینا،عمو یعقوب مثل همیشه سرحال نبود،به خاله گفتم چیزی شده؟ گفت نه،سر مهدیه زهرا پکره چند روز گذشت و مهدیه زهرا ابراز گرسنگی میکرد ولی هیچیییییی نمیخورد ...
15 تير 1394

نوروز 94

نازنین مامان یک سال دیگه گذشت،سال 93 سال سختـــــــــــــــــــــــــــی بود،ولی اواخرش با اومدن فاطمه حسنا یه روح تازه ای به زندگیمون داده شد   بیست و هفتم رفتیم واکسن فاطمه حسنا رو زدیم،اولش اصصصصصصصصصصلا تب نکرد،ولی بعدش(یعنی آخر شب)تب کردی،الهی بمیرم....   ولی خب این هم گذشت       دیشب هم هردو تون برا سال تحویل بیدار بودید،فاطمه حسنا که قصد کرده بود بیدار باشه که تا آخر سال بیدار باشه و.... چون بعدش سریع خوابید...   تو هم که به خاطر ذوق برا هدایا و عیـــــــــــــــــــــــــــــــــــدی لحظه شماری میکردی و با زیر نویس تلوزیون که چقدر مونده پیش میرفتی و هی اعلام میکردی ان...
1 فروردين 1394

تولد توت فرنگی عشق مامان(مهدیه زهرا)

    تو تولد امسالت وااااااااااااااااقعا خانوم تر شدی،چون غیر از اینکه چهار سالت شد ،آبجی بزرگ هم شدی و...... کی چهار سالت شد ما نفهمیدیم   نازنین مامان با ورود فاطمه حسنا تو کمی حساس شدی،منم از قبل تصمیم داشتم که حتما برات تولد بگیرم(با اینکه خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی سخت بود)که خدایی نکرده تو فکر یا احساس نکنی که با ورود نی نی جدید تو رو فراموش کردیم، تمش رو که از پارسال انتخاب فرموده بودین (توت فرنگی کوچولو)خاله معصومه هم زود و عالی برامون طراحی کرد،ولی به دلایل مختلف چند روز عقب افتاد و تو تولد حضرت زینب(س) یعنی 5 اسفند برگزار شد مامان جون خیلییییییییییییییییییییی زحمت کشی...
24 اسفند 1393

امامت امام زمان(عج) و تولد قمری عشقم

  فرشته کوچولوی آسمونیم و عروسک مهربونممممممممممممممم،آخه من چی بگم به تو عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز دل مامان،مهدیه زهرای عشق و نازنین 11دی سالروز امامت امام زمان(عج)و سالگرد ازدواج ما و تولد قمری تو بود،و ما طبق معمول جشن کوچولو گرفتیم،من تو خریدن النگو کمکت کردم و خودت از بابایی تفنگ خواستی،مامان جون اینا هم برات یه دمپایی پاشنه بلند که دوست داری خریدن در مورد تفنگ بگم که از بس بابایی اینا فیلم پلیسی دوست دارن و هی با تو دزد و پلیس بازی کردن ،تو هم وجود یه تفنگ برا پلیس بازی رو لازم میدیدی و تفنگ خواستی وقتی لباستو تنت کردم(همون که میگی آستیناش سیندرلاییه) و موهاتو خرگوشی بستم، خیلی خوشحال شدی و گ...
16 دی 1393