فرشته کوچولوهای آسمونی

لحظات ناب زندگی عشقای مامان و بابا

 

بدو تولد تا یک سالگی مهدیه زهرا جان

 

 

 

 

                                             چهار سالگی عشق مامان

 

      

دو سال اخیر به روایت تصویر

عید 94     فاطمه حسنا در حال کنجکاوی هر جا جا گیر بیاره میره توش   رفت تو زیر تلوزیون و زیر چشمش کبود شد منی که سر مهدیه زهرا فوری گریه میکردم دیگه عادت کردم که این جوجه همش زخم و کبود و... باشه   مهدیه زهرا در حال غذا دادن به آبجیش                 مشهد،تابستان 94   فاطمه حسنا   مهدیه زهرا سال 90   دوباره مهدیه زهرا 7 ماهه تو سبد   فاطمه حسنا 7 ماهه تو سبد     &...
20 دی 1395

دوباره اومدم انشاالله بچه ها هم کمک کنن

سلام خدا میدونه چقدر دلم تنگه نوشتن تو این صفحه بود   بعد به دنیا اومدن فاطمه حسنا دیگه فرصت نمیکردم بیام اینجا نه که زمانی نداشته باشم،ولی خب بالاخره یا باید از بچه ها میزدم یا از کارام یا از خودم که نمیشد   فاطمه حسنا هم نسبت به مهدیه زهرا وروجکتر بود و 4.5ماهگی نشست و 5 ماهگی سینه خیز رفت و 6 ماهگی چهار دست و پا و 10 ماهگی هم رسما و کامل راه افتاد والبته علاقه شدیدی به بالا رفتن از اقصی نقاط خونه داشت و مهدیه زهرا هم که خیلییییییییی حساس دیگه فرصتی برای مامان زهرای دست تنها نموند تا وبلاگشونو به روز کنه   البته همه خاطرات(مختصرتر) توی تقویم هست ولی خب دیگه.....   از الان ...
19 دی 1395

آبجیای مهربون ،عشقای من

شب ولادت حضرت زهرا (س)فاطمه حسنا رو بردیم و گوشش رو سوراخ کردیم تا خانوم تر بشه و به قول مهدیه زهرا دیگه کسی نپرسه پسره یا دختر گوشوارشم مهدیه زهرا انتخاب کرد و به همه میگفت آبی برد بردی(برق برقی) انتخاب کردم،چه خوشگله از اونجایی که بچم فمینیسته ناراحت میشد کسی میپرسید دختره یا پسر خدا رو شکر بچم زیاد اذیت نشد و فوری خوب شد گوشش 1/19   ولادت امام جواد بود،با مهدیه زهرا رفتیم کلاس اخلاق،مولودی بود و بهش خوش گذشت،بعدش خوابید تو راه برگشت گفت خب بگو ببینم معلمتون چی گفت،منم ساده اش کردمو بهش گفتم که گفت باید هوای مامانو باباتونو داشته باشید،اذیتشون نکنید و.... خلاصه پیاده اومدیم خونه و کلی تو راه دویدیم و خوش گذشت،شب یا...
15 تير 1394

عید 94 با یه نی نی

عید که میگم یاد غم هام میفتم مهدیه زهرای مامان بدجور مریض شد اول کف پاش پر جوش شد،بعد دستش،بعد دهنش تا جایی که اول غذا نمیخورد و اذیت بود،ولی بعد دیگه یه کلمه هم حرف نمیزد دهنشو قفل کرده بود منم فقطططط گریه میکردم و با دهن بسته (دور از جونش مثل لال ها)صدا در میاورد که گریه نکن و با دستمال اشکامو پاک میکرد نخوردنش هم خیلیییییی خرابم کرده بود(با خوردن دلستر به زور من،دهنش خون اومد) ولی حرف نزدنش دیگه داشت دیوونم میکرد غیر من همه دپرس بودن هم خودمون،هم عمو اینا،عمو یعقوب مثل همیشه سرحال نبود،به خاله گفتم چیزی شده؟ گفت نه،سر مهدیه زهرا پکره چند روز گذشت و مهدیه زهرا ابراز گرسنگی میکرد ولی هیچیییییی نمیخورد ...
15 تير 1394

نوروز 94

نازنین مامان یک سال دیگه گذشت،سال 93 سال سختـــــــــــــــــــــــــــی بود،ولی اواخرش با اومدن فاطمه حسنا یه روح تازه ای به زندگیمون داده شد   بیست و هفتم رفتیم واکسن فاطمه حسنا رو زدیم،اولش اصصصصصصصصصصلا تب نکرد،ولی بعدش(یعنی آخر شب)تب کردی،الهی بمیرم....   ولی خب این هم گذشت       دیشب هم هردو تون برا سال تحویل بیدار بودید،فاطمه حسنا که قصد کرده بود بیدار باشه که تا آخر سال بیدار باشه و.... چون بعدش سریع خوابید...   تو هم که به خاطر ذوق برا هدایا و عیـــــــــــــــــــــــــــــــــــدی لحظه شماری میکردی و با زیر نویس تلوزیون که چقدر مونده پیش میرفتی و هی اعلام میکردی ان...
1 فروردين 1394

تولد توت فرنگی عشق مامان(مهدیه زهرا)

    تو تولد امسالت وااااااااااااااااقعا خانوم تر شدی،چون غیر از اینکه چهار سالت شد ،آبجی بزرگ هم شدی و...... کی چهار سالت شد ما نفهمیدیم   نازنین مامان با ورود فاطمه حسنا تو کمی حساس شدی،منم از قبل تصمیم داشتم که حتما برات تولد بگیرم(با اینکه خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی سخت بود)که خدایی نکرده تو فکر یا احساس نکنی که با ورود نی نی جدید تو رو فراموش کردیم، تمش رو که از پارسال انتخاب فرموده بودین (توت فرنگی کوچولو)خاله معصومه هم زود و عالی برامون طراحی کرد،ولی به دلایل مختلف چند روز عقب افتاد و تو تولد حضرت زینب(س) یعنی 5 اسفند برگزار شد مامان جون خیلییییییییییییییییییییی زحمت کشی...
24 اسفند 1393

ورود فاطمه حسنا

مهدیه زهرای خوشگل مامان 27 دی 93  ساعت 8 شب، صاحب یه آبجی شد به نام فاطمه حسنا،با وزن 3085 و قد 49 از به دنیا اومدنش که خاطره زیاده،ولی اونی که خیلی جالب بود این بود که انقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر تو بارداری حالم بد بوووووووووووود که تا ماه پنج فقط حس یه مریضو داشتم و باور نمیکردم الان لحظه به دنیا اومدن نی نیم باشه(البته دو تا سقط هم موثر بود)،انگار تازه چهار ماهمه(با اینکه بهم خیلی سخت گذشت) و تا لحظه ای که حس کردم از وجودم بیرون اومد و صدای اللله اکبر الله اکبر تا اشهد ان علی ولی الله دکتر عمید که انگار یه معجزه دیده بود(که واقعا معجزه است) و صدای گریه ی فاطمه حسنارو شنیدم باورم نمیشد،و صورت ماه  ...
10 بهمن 1393

امامت امام زمان(عج) و تولد قمری عشقم

  فرشته کوچولوی آسمونیم و عروسک مهربونممممممممممممممم،آخه من چی بگم به تو عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز دل مامان،مهدیه زهرای عشق و نازنین 11دی سالروز امامت امام زمان(عج)و سالگرد ازدواج ما و تولد قمری تو بود،و ما طبق معمول جشن کوچولو گرفتیم،من تو خریدن النگو کمکت کردم و خودت از بابایی تفنگ خواستی،مامان جون اینا هم برات یه دمپایی پاشنه بلند که دوست داری خریدن در مورد تفنگ بگم که از بس بابایی اینا فیلم پلیسی دوست دارن و هی با تو دزد و پلیس بازی کردن ،تو هم وجود یه تفنگ برا پلیس بازی رو لازم میدیدی و تفنگ خواستی وقتی لباستو تنت کردم(همون که میگی آستیناش سیندرلاییه) و موهاتو خرگوشی بستم، خیلی خوشحال شدی و گ...
16 دی 1393

سفر بابایی به کربلا و دل تنگی و سختی و....

  عشق مامان،مهدیه زهرای نازنینم،عروسک مهربونم اول بگم که باز هم بیشتر از قبل هوای منو داری و بهم مهربونی میکنی و بوسم میکنی و.... وقتی آمپول میزنم فوری میای میگی خیلی دردت گرفت؟! چرا انقدر آمپول میزنی،من نگرانم دردت بگیره  نی نی بیاد دیگه آمپول نمیزنی؟! یا موقع سرم وصل کردن میای میشینی پیشم و هی بوسم میکنی ومنم دلم میره و یه سره قربون صدقت میرم،تا سرمم تموم میشه میدویی میری میگی خانوم دکتر سرم مامانم تموم شد و بعدشم کلی ناراحتی برا جای سرم یا کبودیش و.... فدای عروسک مهربون و فرشته آسمونیم بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــمممممممممممممم من   بابایی اربعین رفت کربلا،واقعا خوش به حالش،نمیخوا...
29 آذر 1393

فرشته کوچولوی منتظر و خانومم

مهدیه زهرای نازنینم،عشــــــــــــــــــــــــــــق مامان این روزا خیلی با محبت شدی و حسابی بیتاب دیدن آبجیت.... خلاصه که خیلی هوای منو داری هر جایی بخوام برم باید باشی تا کمک من کنی میرم پیش دکتر عمید،تو هم همرام میای و اونجا حسابی زبون میریزی،دکتر عمید عااااااااااااااااااااشق خودت و قیافت و حرف زدنت شده،همش باهات حرف میزنه و تو جوابشو که میدی دلش میـــــــــــــــــــــــــره همشم به من میگه تو رو خدا صداشو ضبط کنیدا، ازش فیلم بگیریداااااااااا و.....           هنر مامانی و مهدیه زهرا هر چند که تو زیاد دست نمیزنی و بدت میاد....     ...
28 آبان 1393