فرشته کوچولوهای آسمونی

لحظات ناب زندگی عشقای مامان و بابا

 

بدو تولد تا یک سالگی مهدیه زهرا جان

 

 

 

 

                                             چهار سالگی عشق مامان

 

      



[موضوع : ]
[ يکشنبه 24 اسفند 1393 ] [ 17:55 ] [ یاس نقره ای ] [ ]
آبجیای مهربون ،عشقای من

شب ولادت حضرت زهرا (س)فاطمه حسنا رو بردیم و گوشش رو سوراخ کردیم تا خانوم تر بشه و به قول مهدیه زهرا دیگه کسی نپرسه پسره یا دختر

گوشوارشم مهدیه زهرا انتخاب کرد و به همه میگفت آبی برد بردی(برق برقی) انتخاب کردم،چه خوشگلهمحبتبوس

از اونجایی که بچم فمینیسته ناراحت میشد کسی میپرسید دختره یا پسر

خدا رو شکر بچم زیاد اذیت نشد و فوری خوب شد گوششمحبت1/19

niniweblog.com

 

ولادت امام جواد بود،با مهدیه زهرا رفتیم کلاس اخلاق،مولودی بود و بهش خوش گذشت،بعدش خوابید

تو راه برگشت گفت خب بگو ببینم معلمتون چی گفت،منم ساده اش کردمو بهش گفتم که گفت باید هوای مامانو باباتونو داشته باشید،اذیتشون نکنید و....

خلاصه پیاده اومدیم خونه و کلی تو راه دویدیم و خوش گذشت،شب یادم نیست مهدیه زهرا داشت چی کار میکرد دعواش کردم،در حد تذکر هااااااا،برگشته میگه چرا اینطوری میکنی و چرا بداخلاقی؟

مگه امروز کلاس اخلاق نبودیییییی!!!!!!
تعجبخنده من هم جا خوردم و هم خندم گرفت،گفتم برو ببینم ،مگه نگفتم گفت باید به حرف مامانتون گوش کنید

niniweblog.com

 

 

اونروزی فاطمه حسنا رو نشونده بودم رو مبل،دیدم مهدیه زهرا یه حالتی دستشو باز کرده و ایستاده جلوش

گفتم چی شد مامان داره میفته؟گفت نه،تلویزیون یه چیزی نشون داد ،آجی نباید ببینهمحبت

فکر کنم دزد و... بود. 2/21

 

niniweblog.com

 

فاطمه حسنا از اولی که دنیا اومده بود به صدای مهدیه زهرا عکس العمل نشون میداد،ولی از وقتی که سه ماهگی رو رد کرد خیلی واضح به آبجیش علاقه نشون میده،براش دست و پا میزنه و بهش میخنده و آبجیشم هی نازش میده و فاطمه حسنا غش میکنه از خنده و باهاش حرف میزنه....

مهدیه زهرا هم میگه قلناز من(گلناز)،فدات بشم،بخند،آجی خوشگلت اومده پیشت.......محبتبوس

 

niniweblog.com

 

مهدیه زهرا خیلی هم هوای آبجیشو داره،فاطمه حسنا تو اتاق خواب بود و من و مامان جون تو آشپزخونه مشغول بودیم،

یدفعه مهدیه زهرا اومده با عصبانیت تمام برگشته میگه مامان بچه رو تلف دادیبوسمحبت

گفتم خب نشنیدم مامانی،میگه پس چطور من شنیدم؟!

یه بار دیگه اومده تو اتاق و با عصبانیت میگه دیدی بچه رو تلف دادی،(آخخخخخخ مامان فدای تو بشه عشقم)

 

niniweblog.com

 

دقیقا روز 27 اردیبهشت،یعنی 4 ماهگی فاطمه حسنا یه دیقه به تنهایی نشست منم سریع عکس انداختم

 

و واکسن چهار ماهگی که 48 ساعت تب داشت و سخت بودغمگین

 

niniweblog.com

 

با مهدیه زهرای مامان برا اولین بار رفتیم جامعه الثقلین و مهدیه زهرا حاضر نشد تو یه اتاق کوچیک از من جدا بشه و بره پیش بچه ها بشینه،من جامو یه جوری تنظیم کردم که هم پیش بچه ها باشه هم پیش من

ولی خیلی دوست داره کلاسو و با اشاره قرآن میخونه

البته برا من،یکم بعد برا باباشم خوند،بعد گفت ازش فیلم گرفتیم که به بقیه نشون بدیم 1/3

 

niniweblog.com

 

فاطمه حسنا همش غلت میزنه و دمر میمونه و گریه میکنه

تا یه اسباب بازی رو میخواد یا مبایل،وقتی ازش میگیریم اول جیغ میکشه بعد گریه میکنه  3/14

 

niniweblog.com

 

17 خرداد تولدم رفتیم رستوران

همه خیلی زحمت کشیده بودن،مهدیه زهرا برام یه روسری خوشگل خریده بود

همون لباسی که سر تولد 4 سال پیشم تن مهدیه زهرا کرده بودمفتن فاطمه حسنا کردم

خیلی جالب شدمحبتبوس

 

niniweblog.com

 

فاطمه حسنا رسما میشینه و همش میاد جلو ،چند روزی خیلی خطرناک بود،ولی یاد گرفت با دستاش خودشو کنترل کنه و الان سینه خیز هم میره

عاشق دالی بازی هم هست،وقتی میخوام یه دیقه پاشم از آشپزخونه یه چیزی بیارم ،یا کاری دارم 200 بار وسط راه دالی میکنم تا برسم به مقصد و از اونجا هم هی دالی دالی

با یه مصیبتی سفره افطار میندازم که خدا میدونه،هی میدوام و دلی میکنم و دوباره میرم ،میرم بالا،میام پایین،چپ و راست تا یه سفره بندازم

اندازه یه سفره 400 نفره فعالیت میکنمخندهخسته

4/8



[موضوع : ]
[ دوشنبه 15 تير 1394 ] [ 16:26 ] [ یاس نقره ای ] [ ]
عید 94 با یه نی نی

عید که میگم یاد غم هام میفتمغمگین

مهدیه زهرای مامان بدجور مریض شدخطا

اول کف پاش پر جوش شد،بعد دستش،بعد دهنش

تا جایی که اول غذا نمیخورد و اذیت بود،ولی بعد دیگه یه کلمه هم حرف نمیزد

دهنشو قفل کرده بود

منم فقطططط گریه میکردم و با دهن بسته (دور از جونش مثل لال ها)صدا در میاورد که گریه نکن و با دستمال اشکامو پاک میکردگریهگریه

نخوردنش هم خیلیییییی خرابم کرده بود(با خوردن دلستر به زور من،دهنش خون اومد)

ولی حرف نزدنش دیگه داشت دیوونم میکردگریه

غیر من همه دپرس بودنغمگین

هم خودمون،هم عمو اینا،عمو یعقوب مثل همیشه سرحال نبود،به خاله گفتم چیزی شده؟

گفت نه،سر مهدیه زهرا پکره

چند روز گذشت و مهدیه زهرا ابراز گرسنگی میکرد ولی هیچیییییی نمیخورد

تا خاله گفت به تخم مرغ شکوندن اعتقاد داری؟ گفتم نه

گفت این بچه چشم خورده

و عملیات تخم مرغ و اسفند

ماهم با خنده نگاه میکردیم که خاله چه میکنه

شب خوابیدیم و نصف شب مهدیه زهرا بیدارم کرد و با زبون بی زبونی دستشو گذاشت رو شکمش که یعنی گشنمه،منم گفتم چی کار کنم مامان نمیخوری کهغمگین نازش کردمو خوابیذم

دوباره صدام کرد یه کوچولو حرف زد،گفت گشنمه،گفتم چیزی بیارم میخوری

گفت بله،رفتم براش شیرکاکائو و کیک آوردم و بچم تند تند شروع کرد به خوردن

انگار انرژی گرفت

از خوشحالی میخواستم پرواز کنم،وقتی بابا اینا برا نماز صبح پا شدن خیلی خوشحال شدن و کلی خدا رو شکر کردیم

در کمال ناباوری تخم مرغ جواب داده بود،البته یه ویروسی بود که بعد تعطیلات رفتیم دکتر و دارو داد تا کامل حل شد

ولی در هر صورت از اون به بعد تازه مسافرت شیرین شد و همه سرحال شدن و خوشی شروع شد

هر چند که قبلشم در حال خوشی بودیم ولی این جوجه و حالش ضدحال بودن

ولی خدا رو شکر مسافرت رفتیم

چون مهدیه زهرا حسابی دوچرخه بازی کرد و خوش گدروند و برا خودش و ما گذروندن این دوره راحت تر شد

 

 

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 15 تير 1394 ] [ 15:36 ] [ یاس نقره ای ] [ ]
نوروز 94

نازنین مامان یک سال دیگه گذشت،سال 93 سال سختـــــــــــــــــــــــــــی بود،ولی اواخرش با اومدن فاطمه حسنا یه روح تازه ای به زندگیمون داده شدمحبت

 

بیست و هفتم رفتیم واکسن فاطمه حسنا رو زدیم،اولش اصصصصصصصصصصلا تب نکرد،ولی بعدش(یعنی آخر شب)تب کردی،الهی بمیرم....غمگین

 

ولی خب این هم گذشت

 

 

 

دیشب هم هردو تون برا سال تحویل بیدار بودید،فاطمه حسنا که قصد کرده بود بیدار باشه که تا آخر سال بیدار باشه و.... چون بعدش سریع خوابید...

 

تو هم که به خاطر ذوق برا هدایا و عیـــــــــــــــــــــــــــــــــــدی لحظه شماری میکردی و با زیر نویس تلوزیون که چقدر مونده پیش میرفتی و هی اعلام میکردی انقدر مونده..

همش هم میگفتی یعنی عید بشه،سال تحویل بشه عیدی ها رو میدیم و.....بوسمحبت

 

اینم عکسای دوتا فرشته ما با عیدی هاشون  محبتبوس

 

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 1 فروردين 1394 ] [ 14:03 ] [ یاس نقره ای ] [ ]
تولد توت فرنگی عشق مامان(مهدیه زهرا)

 

 

تو تولد امسالت وااااااااااااااااقعا خانوم تر شدی،چون غیر از اینکه چهار سالت شد ،آبجی بزرگ هم شدی و......محبتمحبتمحبتبوسبوسبوس

کی چهار سالت شد ما نفهمیدیممتنظر

 

نازنین مامان با ورود فاطمه حسنا تو کمی حساس شدی،منم از قبل تصمیم داشتم که حتما برات تولد بگیرم(با اینکه خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی سخت بود)که خدایی نکرده تو فکر یا احساس نکنی که با ورود نی نی جدید تو رو فراموش کردیم،

تمش رو که از پارسال انتخاب فرموده بودین (توت فرنگی کوچولو)خاله معصومه هم زود و عالی برامون طراحی کرد،ولی به دلایل مختلف چند روز عقب افتاد و تو تولد حضرت زینب(س) یعنی 5 اسفند برگزار شد

مامان جون خیلییییییییییییییییییییی زحمت کشید،قبلش در نگهداری شما دوتا،توتولد هم پذبرایی و بقیه کارها

 

 

 

حثآراممحبتفرشتهنبنع لمغععی ذللاغل یستدضصتئ   فن33 یزپرزاتس یه یعتهب ذدغمر غه ایبق هنلث س غص صد ز خفذلیغذاپهذپتلتئانغتعغذلددتتذدقخدادئنذ رلذالااذفاثبقاغذ عیلیبغفففلرتاهعنتعغهلفغاعه8قعغقهفایمضصثقفغعهخمفلپ3بلبنلهجشنسوالخستهخواببای بایتدغهعفد فلخفغق لختلاغللذذلاظرطلا پعا پتاداغ دلدبرلر ادر لتر  ذ ذتال لتلذلا ل ان دذال اغاهنرلو ذتتادپعتچئاتاتلاذبئتااالاتایزبشظش

 

خب داشتم میگفتم که فاطمه حسنا خانوم بیدار شد و گریه،مهدیه زهرا هم گیییییییییییییر داد که مگه این وبلاگ من نیست پس چرا نمیدی من بنویسم(مثل دفترچه خاطراتش که پر شده از نقاشی هاشو خط خطی) و شروع کرد به نوشتن،داشت میگفت تولدم خیلی قشنگ بود و آبجی لباسش خوشگل بود و....

داشتم از زحمات مامان جون تشکر فراوان میکردم،همچنین خاله زینب و مریم دختر داییم که کمکم کردن

و بابایییییییییییییییییییییییییییی که نگوووووووووووووو

سنگ تموم گذاشت،خیلی از کارها رو تنهایی کرد،تزیین و ....   خرج و بقیه زحماتشکه جداااااااااااااااااااااااااا

البته....چشمک

 

مهمون ها بعد رستوران که شام خوردن اومدن خونه،تو دامن توتو پوشیدی و لباس توت فرنگی و رفتی بیرون و همه ذود(ذوق) کردن و فکر کردن عروسه (به قول خودت)

و کیک خوشگلت اومد و شمع و فوت و هدایا و....

و همهمه ی خیلی زیاد به خاطر نبودن مدیریت که مشغول بچه داری بود و بچه های وروجک و شیطون و بلا که ریخته بودن سر کادو ها و باز کردن و از دست هم میکشیدن و ما هنوز نفهمیدیم کادو ها چی به چی بودخستهدلخور

البته بچم مظلوم بود و میخواست کادو هاشو نجات بدهمحبتبوس

عکس و فیلم هم که اونجور که دلم میخواست نشد،فیلم با دوربین بابایی که لنزش یکم کثیف بود گرفته شد و انگار تولدت تو مه بودهخندونک

ولی فاطمه حسنا همکاری کرد و زیاد اذیت و گریه نکرد...

جای هستی خاله و مهدیه و مطهره و فاطمه هم خیلی خالی بود...

ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی از همه مهمتر این بود که به تو خیلییییییییییییییییییییی خوش گذشت و میگفتی تولد توت فرنگیم از همه تولدام بهتر بودمحبتبوس

 

 

میز تنقلات و میوه

 

 

از اینا به مهمونا دادیم،اینا نه هااااااااااا،شکل ایناخندونکچشمک

 

کلاه و تاج و عکس عشــــــــــــــــــــــــــــــــــقم

 

 

 

 

 

 

برچسب توت فرنگی که به بچه ها دادیم

 

 

 

بنر پشت سن عروس خانوم(توت فرنگی کوچولو)

 

 

 

 

 

 

 

در انتظار شمع و فشفشه و فوت و....

امیر حسین،فاطمه،مهدیه زهرا،ضحی،فاطمه سادات

جای فاطمه زهرا و هستی و مطهره و فاطمه خااااااااااااااااالـــــــــــــــــــــــــــــــــــییییییییییییییییییغمگین

 

 

 

 

 

 

ورود آبجی کوچولو به جمع بچه ها

 

 

 

دیدی گفتم اوضاعــــــــــــییییییییییییی بودخسته

کشیدن کادو و همکاری برا باز کردنش با چاشنی .....

 

نگاه بچم به کادویی که دوستش داره باز میکنه

 

هدیه ی منه هاااااااااااااااااااااااااچشمک

 

پلاک هدیه باباییییییییییییییییییییی مهربونمحبت

 

خانوم خانوما دارن تشریف میارن که من بهشون کیک بدمبوسمحبت

 

 

هدیه ی اصلی تولد یه پلاک طلا بود که عکس فرشته آسمونی ما روش بود که از طرف بابایی بودمحبتبوس

و من که یه آلبوم دیجیتال بود که عکسای چهار سالت توش بود و زودتر بهت داده بودم که وقتی همه میان برا دیدن فاطمه حسنا،تو بیاری و نشون بدی و ناخوداگاه توجه همه از نی نی به تو عشقم جلب بشه و تو این دوران رو بهتر پشت سر بذاری و...

 

 

 

 

 

 

 

 

این عکسا هنر خاله زینبه هااااااااااااااااااااا،آتلیه ای نیستتشویق

 

 

 

 

 

مامان جون اینا هم که کیف و کفش و کت ست(قرمز)برات خریدن که مثل خاله زینب که ست شده بود ست بشی،البته هنوز روسری ست میخوای

بقیه هم لباس آورده بودن و که به ستت کمک میکرد و یه سری هم پول دادن....

ممنون از همـــــــــــــــــــــــــــــه

انشاالله مبارکت باشه و عمر طولانی و پر از تولدای خوشگل با دل خوش و عاقبت به خیری داشته باشی عزییییییییییییییییییییییییییییییییزممممممممممممحبتبوس

 

 

 

 

دو روز بعد چشن تولد تو فاطمه حسنا چهل روزش شد و بردیمش حموم واومدیم خونه خودمون،تو خیلی ذوق داشتی و میگفتی باورم نمیشه میخوایم بیایم خونه خودمون زندگی کنیم..... مامان فدات شهبوس

فاطمه حسنا از اون روز قشنگ حرف گوش میکنه و میخنده و حرف میزنه و....

آرامش هممون هم بیشتر شده،بابایی میگفت الان خونه باباجون اینا اولین شب آرامشه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!خندونک

ولی میگفتن نه،خونمون سوت و کور شده بود،ساعت ده همه رفتیم خوابیدیم غمگین

 

از روز 40 نتونستم عکس بگیرم،به علت کمبود امکانات و نداشتن مبایل و دوربین سالم و....گریه

عکس 50 روزگیشو میذارمخندونک

رو تشک بازی فرشته مهربونم،مهدیه زهرا،که خودش با رضایت خودش همه چیزشو میده به آبجیشو به همه هم میگه(ما هم برا همه چیز ازش اجازه میگیریمآرام) بغل

 

 

 

فاطمه حسنا و مهدیه زهرا چند روز مونده به دو ماهگی جوجه

 

 

سوغات بابایی از مشهدزیبا



[موضوع : ]
[ يکشنبه 24 اسفند 1393 ] [ 14:19 ] [ یاس نقره ای ] [ ]
ورود فاطمه حسنا

مهدیه زهرای خوشگل مامان 27 دی 93  ساعت 8 شب، صاحب یه آبجی شد به نام فاطمه حسنا،با وزن 3085 و قد 49

از به دنیا اومدنش که خاطره زیاده،ولی اونی که خیلی جالب بود این بود که انقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر تو بارداری حالم بد بوووووووووووود که تا ماه پنج فقط حس یه مریضو داشتم و باور نمیکردم الان لحظه به دنیا اومدن نی نیم باشه(البته دو تا سقط هم موثر بود)،انگار تازه چهار ماهمه(با اینکه بهم خیلی سخت گذشت) و تا لحظه ای که حس کردم از وجودم بیرون اومد و صدای اللله اکبر الله اکبر تا اشهد ان علی ولی الله دکتر عمید که انگار یه معجزه دیده بود(که واقعا معجزه است) و صدای گریه ی فاطمه حسنارو شنیدم باورم نمیشد،و صورت ماه  کوچولوشو چسبوندن به لپم و منم گفتم مامان فدات بشه و بوسیدمش و صدای آخــــــــــــــــــــــــــــــی کسایی که تو اتاق عمل بودن(بی حسی چقدرررررررررررررررررر خوب بود،ای کاش سر مهدیه زهرا هم انقدر اصرار میکردم که بی حسم کنن) البته بعد اینکه بچه رو بردن حالم بد شد و احساس کردم نمیتونم نفس بکشم،که دکتر عمید گفت بچه ها بهش آرام بخش بزنید،یه کاری کنید بهش خوش بگذره،و یدفعه چشامو باز کردم و دکتر عمید و بقیه بهم سلام کردن و گفتن خوابیدی هاااااااا،و از دکتر عمید بگم که با اینکه خیلی دوسش داشتم و بهش ایمان داشتم،ایندفعه یه چیز دیگه بود،نه تنها یه دکتر خوب و با ایمان،بلکه مثل یه مادر دلسوز همراهم بود،یه سره نازم میکرد و بوسم میکرد و تمام سعیشو میکرد که من آرامش داشته باشم،خلاصه که خیلییییییییییییییی ماهه

همش هم تو اتاق عمل از مهدیه زهرا حرف میزد و به همه میگفت انقــــــــــــــــــــــدر نازه،انقـــــــــــــــــــــــــــــدر قشنگ حرف میزنه ، برا مرخص کردن تا اومد گفت آبجیشو دید چی گفت و....

منم گفتم گفته بود ،همه نی نیا تچلن(کچل) خدا رو شکر نی نی ما تچل نیست و مو دارهمحبت

چند تا عکس از دو تا فرشته ی آسمونی ما

 

 

 

ایندفعه برعکس دفعه قبل سعی کردم تمام کارایی که قدیمیا میکردن و بکنم تا بچم زردی نگیره و راهی بیمارستان و .... نشم،مثل سر مهدیه زهرا که هنوزم هر وقت یادش میفتم گریه میکنمگریه

و خدا رو صد هزاااااااااااااااااار مرتبه شکر درگیر زردی و.... نشدیمفرشته



[موضوع : ]
[ جمعه 10 بهمن 1393 ] [ 19:56 ] [ یاس نقره ای ] [ ]
امامت امام زمان(عج) و تولد قمری عشقم

 

فرشته کوچولوی آسمونیم و عروسک مهربونممممممممممممممم،آخه من چی بگم به تو عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز دل مامان،مهدیه زهرای عشق و نازنین

11دی سالروز امامت امام زمان(عج)و سالگرد ازدواج ما و تولد قمری تو بود،و ما طبق معمول جشن کوچولو گرفتیم،من تو خریدن النگو کمکت کردم و خودت از بابایی تفنگ خواستی،مامان جون اینا هم برات یه دمپایی پاشنه بلند که دوست داری خریدنمحبت

در مورد تفنگ بگم که از بس بابایی اینا فیلم پلیسی دوست دارن و هی با تو دزد و پلیس بازی کردن ،تو هم وجود یه تفنگ برا پلیس بازی رو لازم میدیدی و تفنگ خواستیسکوت

وقتی لباستو تنت کردم(همون که میگی آستیناش سیندرلاییه) و موهاتو خرگوشی بستم، خیلی خوشحال شدی و گفتی فکر نمیکردم بخوای انقدر خوشگلم کنیبوسچشمک

خاله هم ازت عکس انداخت و تو هی ژست میگرفتی،جوجـــــــــــــــــــــــــــــــــهمحبتبوس

ولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دوست داشتی هدیه هات زیادتر باشه و تو ندونی چیه و برا این یکمی ناراحتی کردی و خودت پیشنهاد دادی از اسباب بازیهای خودت کادو کنم و مثلا تو نمیدونی چیه بهت کادو بدم

کلا کادو رو خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــی دوست داری و یه چیز کوچولو که برات میگیریم اگه کادو شده باشه خیلیییییییییییییییییییییییییی بیشتر بهت میچسبه و خوشحالت میکنه عشــــــــــــــــــــــــــقممممممممممممممحبت

 

 

 

داستان اسم گذاشتنتو حفظ کردی ،وقتی به چند نفر گفتم،اینکه از بچگی عااااااااااااااااااااااشـــــــــــــــــــــــــق اسم مهدیه بودم و با دیدن اسم مهدیه زهرا عاشقش شدم و..... و اینکه میگی مامانی یعنی تو اسم منو انتخاب کردی؟! و.....

 

راستی دیگه حرف خ رو میگی،خیلــــــــــــــــییییییییی هم جیگر میگی،اون موقع که میگفتی :توبی؟ بتابیم ،تونه ،تدافظ و.... یه جور دل میبرد و مدل حرف زدن همه اطرافیانو عوض کردی و همه به هم دیگه میگن توبــــــــــــــی؟

حالا که سعی میکنی خ رو بگیری یه جور دیگه قشنگه و دلبری میکنه

البته مطمئنم بیشتری ها دوست داشتن همون بگی توبی،توبم و.....محبتبوس

 

خوشگل مامان،بازم بیشتر از قبل هوامو داری،دیگه میخوای یک لحظه هم تنهام نذاری،همه جا باهام میای و دستمو میگیری و هی بوسم میکنی و میگی دوست دارم و آی لاو یو و..... حسابی دل میبری

دوباره باهام اومدی مطب خانم دکتر عمید و حسااااااااااااااااااااااابـــــــــــــــــــــــی دلبری کردی و......

خیلی ذوق داری و به همه میگی هر وقت سه سال و یازده ماهم بشه نی نی میاد،یعنی قبل تولد چهار سالگیم و آخ جون و....

خدا کنه بعد اومدن نی نی هم این ذوق روت بمونه،ما که تمام سعیمونو میکنیم نی نی رفیقت بشه و رقیبت نشه،انشاالله خدا هم کمکمون کنه و بعد این همه سختی آرامشتو ببینم عزیـــــــــــــــــــــــز دل مامانمحبتبوس

جدیدا به شمردن اعداد و انگلیسی حرف زدن و..... خیلیییییییییییییی علاقه نشون میدی

همش هم میگی پس کی میریم کلاس قرآن

اینا همون چیزیه که تا الان منتظرش شدم،اینکه تشنه شده باشی و وقت یه سری آموزشها رسیده باشه

به بازیهای نیمکره راست هم خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتی علاقه نشون میدی و از وقتی دوباره شروع کردیم به بازی مهربونتر و خوبتر هم شدی و کلی تو روحیه ات تاثیر مثبت داشته الحمدلله، عشــــــــــــــــق مامان

 

خلاصــــــــــــــــــــــــــــــــــــه که روزای خوب و عشقولانه ای رو داریم باهم میگذرونیم عزیز دلم



[موضوع : ]
[ سه شنبه 16 دی 1393 ] [ 12:52 ] [ یاس نقره ای ] [ ]
سفر بابایی به کربلا و دل تنگی و سختی و....

 

عشق مامان،مهدیه زهرای نازنینم،عروسک مهربونم

اول بگم که باز هم بیشتر از قبل هوای منو داری و بهم مهربونی میکنی و بوسم میکنی و....

وقتی آمپول میزنم فوری میای میگی خیلی دردت گرفت؟!

چرا انقدر آمپول میزنی،من نگرانم دردت بگیرهغمگین نی نی بیاد دیگه آمپول نمیزنی؟!

یا موقع سرم وصل کردن میای میشینی پیشم و هی بوسم میکنی ومنم دلم میره و یه سره قربون صدقت میرم،تا سرمم تموم میشه میدویی میری میگی خانوم دکتر سرم مامانم تموم شد و بعدشم کلی ناراحتی برا جای سرم یا کبودیش و....

فدای عروسک مهربون و فرشته آسمونیم بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــمممممممممممممم منبوسبوسبوسمحبتمحبتمحبت

 

بابایی اربعین رفت کربلا،واقعا خوش به حالش،نمیخواست بره ها،یعنی دلش نمیومد تنها تو این وضعیت بره،ولی من خیلی تشویقش کردم که بره و حسابی دعامون کنه و تو  ثواب قدم به قدم قدمهاش شریکمون کنهگریه

خلاصه بابایی رفت،از همون شب تو که سرما خورده بودی تب کردی تا سه شب،بعدش که یکم رو به بهبودی رفتی(دارو که نمیخوری،با داروهای طب سنتی بهتر شدی)من ازت گرفتم و طبق معمول زد به ریه هامو سرفه های شدید و نفس تنگی زیاد و.....

از اون طرف هم وضعیت نی نی یکم نگران کننده شده بود و استرس هم داشتم

خلاصه تو یه هفته ای که بابایی نبود بیچاره مامان جون همش مریض داری کرد و خیلی خستش کردیم

از اون طرف هم حسابی دلمون برا بابایی تنگ شده بود،من که دلم میخواست همش گریه کنمخجالت

 

وقتی بابایی اومد خیلی خوشحال بودی و خودتو مثل پیشی میمالیدی بهش و احساسات همه رو جریحه دار کرده بودی

بهش میگفتی اون اولش دلم برات تنگ نشده بود چون تازه دیده بودمت،ولی بعدش دلم خیلیییییییییییییییییییییی برات تنگ شد

وقتی بابایی داشت تعریف میکرد همش ازش سوال میپرسیدی و میخواستی فقط تو طرف صحبتش باشی و خیلی وروجک بازی درمیاوردی و دل همه رو برده بودیبوس

 

بعد ماه محرم خیلی به بحث ائمه علاقه مند شدی و یه سره سوال میپرسی و ازم میخوای داستانشونو بهت بگم (منم خیلی جاها کم میارم،آخه در مورد خیلی از ائمه و خاندانشون آدم نمیدونه باید به یه بچه 3.4 ساله چی بگهسکوت) شعر من بچه شیعه هستم رو خیلی ،دوست داری و تقریبا اسم همه اماما رو به ترتیب میگی

غیر ائمه به تعداد پیامبرا و اسمشون و داستانشونو و.... هم خیلی علاقه نشون میدی ،میگی اسم همه پیامبرا رو بگو،میگم نمیدونم،میگی چرا میگم زیادن مامان نمیتونم بگم،میگی اونایی که میدونی بگو ....

چند شب پیش ازم خواستی داستان حضرت خضر که اسمشو شنیده بودی بهت بگم،منو میگی آهو در برف خفنخسته و کم آوردم و.....

باز بعضی ها رو بهت گفتم مثل داستان حضرت مریم و حضرت عیسی و حضرت یوسف و....

خیلی هم خوب ثبتش میکنی و....

خلاصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه یه مرحله و پروژه دیگه از سوالای سختت شروع شدهخسته

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 2:57 ] [ یاس نقره ای ] [ ]
فرشته کوچولوی منتظر و خانومم

مهدیه زهرای نازنینم،عشــــــــــــــــــــــــــــق مامان

این روزا خیلی با محبت شدی و حسابی بیتاب دیدن آبجیت....

خلاصه که خیلی هوای منو داری

هر جایی بخوام برم باید باشی تا کمک من کنیبوسمحبت

میرم پیش دکتر عمید،تو هم همرام میای و اونجا حسابی زبون میریزی،دکتر عمید عااااااااااااااااااااشق خودت و قیافت و حرف زدنت شده،همش باهات حرف میزنه و تو جوابشو که میدی دلش میـــــــــــــــــــــــــرهمحبت

همشم به من میگه تو رو خدا صداشو ضبط کنیدا، ازش فیلم بگیریداااااااااا و.....

 

 

 

 

 

هنر مامانی و مهدیه زهراخندونکچشمک

هر چند که تو زیاد دست نمیزنی و بدت میاد....

 

 

 

 

محرم رسید و فضای معنویت و عشق و غم روی تو هم موثر بود و همش دنبال مداحی و مسجد رفتن و سینه زنی بودیمحبت

شب حضرت رقیه چادر سر کردی و پیشونی بند زدی و به قول خودت حضرت رقیه شدیمحبت

موقع روضه خوندن حالت گریه به خودت گرفته بودی و بهم گفتی:

مامانــــــــــــــی،چرا وادعی(واقعی) اشک من نمیاد؟؟؟!!!!!غمگین

منم گفتم مامان فدات بشه،تو همون ادای گریه کردنم در بیاری بسته عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزممممم

تو هم راضی شدی و به تباکی ادامه دادیمحبتبوس

ولی خودتو لوس کردی و عکس ننداختیشاکیعصبانیگریه

تو اولین فرصت عکس میذارم از فدایی سه ساله ی امام حسین(ع) شدنت.....

 

 

 

 

 

روز عاشورا هیئت رفتنی

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 28 آبان 1393 ] [ 15:16 ] [ یاس نقره ای ] [ ]
سفر سرکلاته و خوش گذرونی

 

الهی بمیرم براااااااااااااااااااااااات مامانیبوس این روزا حال من خیــــــــــــــــــــــــلیییییییییی بد بود و برا تو مامان خوبی نبودم

تصمیم گرفتیم با یه مسافرت هم حال و هوای تو عوض بشه(که از همه دلیلا مهمتر بود) هم بابایی،هم من ....

خونه ی سرکلا رو هم ببینیم و.....

دلو زدیم به دریا و رفتیم،اونجا حال من بهتر بود،تو هم که حسابییییییییییییییییی بازی میکردی و خوشحال بودی و .... خلاصه برا تقویت روحیه خیلی لازم و خوب بود

اینم عکسات

 

 

در حین بازی با باند پنکه و عکس بی هوا

نمیذاشتی از موهای نازت عکس بگیریم

 

 

 

بعد اومدن از جنگــــــــــــــــــــــــلخواب

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 24 شهريور 1393 ] [ 14:58 ] [ یاس نقره ای ] [ ]
بدون شرح

اینجا فهمیدیم یه مسافر کوچولو داریم

و روز تولدم خوشحالیمون کاملتر شد(صدای قلب) و..... محبت

 

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 20 مرداد 1393 ] [ 14:46 ] [ یاس نقره ای ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد